Showing posts with label شعر. Show all posts
Showing posts with label شعر. Show all posts

Thursday, May 31, 2007

یادی از زنده یاد فروغ




،اگر به خانه ی من آمدی

برای من ای مهربان

چراغ بیاور و

یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوش بختی بنگرم
...


Saturday, May 19, 2007

دو شعر از: غاده السمان

چیزی مسخره در دوستی ماست؛
از من می خواهی که
جامه ی "کریستین دیور" بر تن کنم،
خود را به عطر شاهزاده ی "موناکو" عطرآگین سازم،
و دایره المعارف "بریتانیکا" را حفظ کنم،
و به موسیقی یِ "یوهان برامس" گوش فرا دهم،
به شرط این که:
هم مانند مادر بزرگ ام بیندیشم!!!
...
از من می خواهی که پژوهش گری چون "مادام کوری" باشم،
چون "مادونا" و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو؛چونان "لوکریس بورگیا" ،
و زنی عارف باشم چون "رابعه عدویه"...؟!
اما فراموش کردی که به من بگویی:
چه گونه...

------


"جدایی از صمیم قلب"

این که با تو باشم و با من باشی
و با هم نباشیم،
جدایی همین است.

این که یک خانه ما را در بر می گیرد،
اما یک ستاره ما را در خود جای نمی دهد؛
جدایی همین است.

این که قلب ام اتاقی شد
خاموش کننده ی صداها با دیوارهای مضاعف،
و تو آن را به چشم ندیدی،
جدایی همین است.

این که در درون جسم ات،
تو را جست و جو کنم
و آوای ات را در درون سخنان ات،
جست و جو کنم
و ضربان نبض ات را در میان دستان ات،
جست و جو کنم...


جدایی همین است....

قطعه ای از: فریدون مشیری


بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهان خانه ی جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياه ات.
من همه، محو تماشاي نگاه ات.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروريخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي
از اين عشق حذر كن
لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينه ی عشق گذران است،
تو كه امروز نگاه ات به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دل ات با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله ی تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

Tuesday, March 6, 2007

Fareidun Moshiri

بهار می شود

یکی دو روزِ دیگر از پگاه
چو چشم باز می کنی
زمانه زیر و زبر
زمینه پر نگار می شود
زمین شکاف می خورد
به دشت سبزه می زند
هر آن چه مانده زیر خاک
هر آن چه خفته زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود
به تاج کوه
ز گرمیِ نگاهِ آفتاب
بلور لرف آب می شود
دهان دره ها پر از سرود چشمه سار می شود

نسیم هرزه پو
ز روی لاله هایِ کوه
کنار لانه هایِ هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
غریقِ موجِ کشتزار می شود

در آسمان
گروه گله هایِ ابر
ز هر کنار می رسد
بهر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود
درین بهار ... آه
چه یادها
چه حرف های ناتمام
دلِ پر آرزو
چو شاخِ پر شکوفه باردادر می شود

نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چه گونه از گلی
خزانِ باغِ ما بهار می شود.

Sunday, January 14, 2007

زیندووم که وه

شعری از: کژال احمد
زيندووم که وه، زيندووم که وه،
له مه رگي خۆم په شيمانم!

زيندووم که وه، زيندووم که وه،
ببه به گيان بۆ گيانم،
ببه به خۆرپه بۆ دلم،
ببه گڕي خوێني سڕم،
خڕۆشي ناو ده مارانم!

زيندوم که وه، زيندوم که وه،
زۆري ماوه نه قشه ي ژيانم،
زۆري ماوه تاسه ي ده روون،
له مه رگي خۆم په شيمانم!

ببه به لێوي ئاگرين،
ئه لف و بێ نوي بو داستانم،
پێم بده وا هێزي گريان،
ڕاچه نينم خڕوشانم!

ده چنه وه به ئه ستێره،
جريوه ي ره شي ئاسمانم،
زيندووم که وه، زيندووم که وه،
تازه که وه لاقي شانم،
ببه به لێوي ئاگرين،
ئه لف و بێ نوي بو داستانم،
پێم بده وا هێزي گريان،
ڕاچه نينم خڕوشانم!

زيندووم که وه، زيندووم که وه،
له مه رگي خۆم په شيمانم!

زيندووم که وه، زيندووم که وه،
ببه به گيان بۆ گيانم،
ببه به خۆرپه بۆ دلم،
ببه گڕي خوێني سڕم،
خڕۆشي ناو ده مارانم!

Monday, January 1, 2007

شعری از :فروغ فرخزاد

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آن چه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آن چه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
.که همین دوست داشتن زیباست

Saturday, December 16, 2006

فروغ فرخ زاد

معشوق من

معشوق من
با آن تن برهنه ی بی شرم
بر ساق های نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بی قرار مورب
اندام های عاصی او را
در طرح استوارش دنبال می کنند
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است
گویی که تاتاری در انتهای چشمان اش
پیوسته در کمین سواری ست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندان های اش
مجذوب خون گرم شکاری ست
معشوق من
هم چون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را تایید می کند
او وحشیانه آزاد ست
مانند یک غریزه سالم در عمق یک جزیره نامسکون
او پاک می کند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
هم چون خداوندی در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش بیگانه بوده است
او مردی ست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را بیدار می کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غم های آدمی را
غم های پاک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ ده کده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من انسان ساده ای ست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابه لای بوته ی پستان های ام
.پنهان نموده ام