Saturday, November 10, 2007

Sunday, October 28, 2007

"Life goes on" By: Beccy Cole



Saw a friend the other day,
I hadn't seen in quite a while
I remember when she used to smile
I listened to her story....

broken promised and shattered dreams
Told me things ain't always what they seem
When I gave her my sympathy
she said living with regret is something

that comes naturally

Sometimes you gotta roll with the punches
Sometimes you go against the grain

Sometimes your hard work pays off
Sometimes it's all in vain

But no matter what you endure, rest assured
Life goes on......Life Goes On

As she turned to walk away, said girl I'm going to be all right
Life is just a fair and honest fight
I learned a brand new lesson
If you look beyond the clouds of grey,

the pot of gold is one rainbow away
It's just a matter...of moving on
Don't get caught up in the endless battle proving right from wrong

Sometimes you gotta roll with the punches
Sometimes you go against the grain
Sometimes your hard work pays off
Sometimes it's all in vain
But no matter what you endure.....rest assured
Life Goes On......
Life goes on
Every smile is
And the sound of laughter echoes like a symphony


Friday, October 26, 2007

از مجموعه ی "ابراهیم در آتش" سروده ی زنده یاد شاملو



"بر سرمایِ درون"

همه
لرزشِ دست و دل اَم
از آن بود
که عشق
، پناهی گردد
پروازی نه
.گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق
.چهره یِ آبی اَت پیدا نیست

--

و خنکایِ مرهمی
بر شعله یِ زخمی
نه شورِ شعله
.بر سرمایِ درون

آی عشق آی عشق
.چهره یِ سرخ اَت پیدا نیست

--

و غبارِ تیره یِ تسکینی
بر حضورِ وَهن
و دنجِ رهایی
،بر گریزِ حضور
سیاهی
بر آرامشِ آبی
و سبزه یِ برگچه
.بر ارغوان

آی عشق آی عشق
رنگِ آشنای اَت
. پیدا نیست








Wednesday, October 17, 2007

Soulmate...

I Carve Your Mouth, Your Voice ..

DON'T GO FAR OFF, NOT EVEN FOR A DAY
Don't go far off, not even for a day, because ---
because I don't know how to say it: a day is long
and I will be waiting for you, as in an empty station
when the trains are parked off somewhere else, asleep.
.
Don't leave me, even for an hour; because
then the little drops of anguish will all run together,
the smoke that roams for a home will drift
into me choking my lost heart.
.
Oh, may your silhouette never dissolve on the beach;
may your eyelid never flutter into the empty distance.
Don't leave me for a second, my dearest,
because in that moment you'll have gone so far
I'll wonder mazily over all the earth, asking
Will you come back? Will you leave me here dying?


By: Poblo Neruda

Thursday, October 4, 2007

"If You Forget Me"


I want you to know
one thing.
.
You know how this is:
if I look
at the crystal moon, at the red branch
of the slow autumn at my window,
if I touch near the fire
the impalpable ash
or the wrinkled body of the log,
everything carries me to you,
as if everything that exists,
aromas, light, metals,
were little boats
that sail toward those isles
of yours that wait for me.
.
Well, now,
if little by little you stop loving me
I shall stop loving you little by little.
.
If suddenly
you forget me
do not look for me,
for I shall already have forgotten you.
.
If you think it long and mad,
the wind of banners
that passes through my life,
and you decide
to leave me at the shore
of the heart where I have roots,
remember
that on that day,
at that hour,
I shall lift my arms
and my roots will set off
to seek another land.
.
But if each day,
each hour,
you feel that you are destined for me
with implacable sweetness,
if each day a flower
climbs up to your lips to seek me,
ah my love, ah my own,
in me all that fire is repeated,
in me nothing is extinguished or forgotten,
my love feeds on your love, beloved,
and as long as you live it will be in your arms
without leaving mine.

By: Pablo Neruda

Saturday, July 28, 2007

هورت کشیدن یک لیوان آب پرتقال

"برگرفته از "کافه شرق

ماموريت غير ممکن

عليرضا اشراقي/a.r.eshraghi@gmail.com

من فقط خواستم آن طور كه در كنه وجودم هستم، زندگى كنم. چرا اين كار آنقدر مشكل بود؟
دميان، هرمان هسه

كاش مي‌شد با چيزها همچون معجزه‌ها روبه‌رو شويم. چه مي‌شد؟ زندگي چه رنگ و لوني داشت؟ اما انگار بايد چيزي غيرعادي رخ دهد تا ما هم غيرعادي نگاه کنيم. انگار بايد كور شويم تا جور ديگر ببينيم. مثلاً حلق‌آويزمان کنند و بعد طناب را پاره کنند تا بفهميم هر دم غنيمتي است. ده سال در زنداني تاريك و نمور نگه‌مان دارند، سپس آزادمان کنند. بگويند سرطان داري و ما فقط شش‌ماه اجازه داشته باشيم به زندگي نگاه کنيم. بگويند عشق تو مرد و آنگاه در غياب قطعي او به حضورش بينديشيم. سرمان را درون آب کنند و بعد از مدتي اجازه دهند نفسي بکشيم. چشممان را ببندند تا ارزش يك پلك‌زدن را هم دريابيم. پايمان بشكنند تا ياد راه رفتن بيفتيم. چرا؟ انگار كه يك‌جور بايد به ته خط برسيم، با سياهي روبه‌رو شويم تا بفهميم رنگ چيست؟ چرا فقط وضعيت‌هاي اينچنيني ما را با هستي روبه‌رو مي‌کند؟ چرا نمي‌توانيم مانند يک قحطي‌زده به ساندويچ گاز بزنيم. عطش نوشيدن يك ليوان آب‌پرتقال خنك داشته باشيم. مثل ديوانه‌ها عشق بورزيم و مثل نديدبديدها بنگريم و گوش دهيم؟ شاهکار ما لزوماً دگرگون کردن تاريخ نيست. نجات دادن بشريت نيست. هدايت‌كردن گمراه‌ها به راه راست نيست. کي گفته که بايد سنگ بزرگ برداريم ـ که معمولاً هم علامت نزدن است ـ کي گفته که بايد زمين و زمان را به هم بريزيم و جهان را سقف بشکافيم و طرحي نو در‌اندازيم. خير، اتفاقاً گاهي اوقات گل برافشاندن و مي در ساغر انداختن، مقام والاتر و بالاتري دارد از اين کارهاي سترگ و بزرگ. شايد شاهكار ما يك گردش عصرگاهي ساده باشد يا نوشيدن يك ليوان چاي. خوردن يك تخم‌مرغ عسلي نيمرو شده. به نيش كشيدن يك سيخ كباب. اگر روشنفکران و سياست‌پيشگان كمي اهل تفريح كردن بودند، كمي بدنشان را شاداب و تندرست نگه مي‌داشتند، كمي به خودشان مي‌رسيدند، به نان و پنير اكتفا نمي‌كردند و گاهي مزه مرغ و بوقلمون را هم مي‌چشيدند، شايد نياز کمتري به جنگ و انقلاب‌هاي خونين بود. آدمي كه پرسش‌هاي ساده‌اي همچون طرز تهيه فلان غذا را مبتذل مي‌خواند، نمي‌داند که با حذف يک‌سويه چنين پرسش‌هايي، پرسش‌هاي به‌مراتب پيچيده‌تري مانند طرز تهيه يک بمب هسته‌اي را جايگزين خواهد كرد. من واقعاً نمي‌فهمم كه امام محمد غزالي براي چه خانه و كاشانه را رها كرد و سر به بيابان گذاشت تا مگر آدم شود و از گمراهي به در رود. جالب است كه خودش اعتراف مي‌كند در همه آن مدت عزلت‌ و گوشه‌گيري و چله‌نشيني باز غم دوري از خانه و خانواده داشته است. ياد زن و بچه‌اش مي‌كرده. چرا فكر مي‌كنيم در يك بستر گرم و نرم نمي‌شود به رستگاري رسيد؟ چرا گُل عرفان ما فقط در بيابان شكوفا مي‌شود؟ اين همه سختي و مرارت براي چيست؟ چرا بايد بخشي از خودمان را انكار كنيم، به آن لگام زنيم، سركوبش كنيم تا به ما بگويند كه آدم هستيم. قاطر زشت و زمختي هست که سر يک فرشته زيبا را روي او مونتاژ کرده‌اند. هرکس به اين قاطرچموش آب و علف نرساند و وسائل معاشقه و مغازله‌اش را فراهم نکند؛ نادانسته فرشته زيبا را به کشتن داده است. براي همين است كه يونگ مي‌گويد: «همه آنچه را كه در خود دارى، شكوفا كن.» فرشتگان و شياطين در وجود ما درهم و برهم و با هم‌اند. فرشته بودن ساده است. شيطان بودن از آن هم ساده‌تر. اما آدم بودن سخت است. مراعات حال فرشته و شيطان را با هم كردن سخت است. هر كسي که اين نکته را بداند و جدي بگيرد بيهوده نمي‌کوشد دوگانگي‌ها را در خود حذف کند. برعكس مي‌کوشد آنها را به تعادلي پويا بدل سازد.
سخت است كه آدم با لذت بخورد و بياشامد، به طبيعت و انسان‌ها عشق بورزد، در شادي‌هاي ساده و طبيعي ديگر آدميان شريك شود، هيچ‌گاه از خواسته‌هاي طبيعي بدن خود شرم نکند و درکنار اينها به هستي، معنويت و انديشه هم بها دهد و به مرگ و رنج بينديشد و آن‌ را بزرگوارانه بپذيرد. به کسي مي‌انديشم که هيچ‌گاه به خاطر مرگ زندگي را انکار نمي‌کند و هيچ‌گاه به خاطر زندگي مرگ را پنهان نمي‌سازد. انساني که به مرگ و رنج بيش از اندازه مي‌انديشد، همچون کسي است که بيش از حد لازم به پرتگاه زير پاي خود نگاه مي‌کند و همين سبب سرگيجه و سقوط او مي‌شود. آن‌کس هم که بيش از حد در زندگي غرق مي‌شود و پيوسته از لذتي به لذتي ديگر مي‌پرد و در هزارتوي هوس سر مي‌جنباند، عاقبت همان زندگي را به ويراني خواهد کشاند. او خود اخلاقي و خود فيزيکي‌اش را از دست خواهد داد. بدنش فرسوده خواهد شد و روحش به کار هيچ تعهد و پيماني نخواهد آمد. آن‌کس که از شرق متنفر است و پيوسته به غرب مي‌گريزد، روزي خود را در شرق خواهد يافت و آن‌کس که از غرب مي‌گريزد و به شرق رو مي‌کند، روزي غرب را ملاقات خواهد کرد. زمين کروي است. جهان منحني است. به همان نقطه باز‌مي‌گردي كه رفته بودي.
زندگي مانند يك جاده كوهستاني است. در جاده کوهستاني زندگي رانندگي کن، اما اين را نيز بدان که جاده حد و کرانه‌اي دارد. حد و کرانه آن پرتگاه است. راننده پيوسته به جاده مي‌نگرد، اما پرتگاه را نيز در حاشيه نگاه خود دارد.
ما هستي را صرفاً در نظامي طولي مي‌نگريم. هستي براي ما سلسله مراتب دارد. از بالا شروع مي‌شود و به پايين مي‌آيد. حركت عمودي است:اول لاهوت بعد جبروت سوم ملکوت و آخر ناسوت.
چنين تصويري، ميان ناسوت و لاهوت چنان شکافي ايجاد مي‌کند که با هيچ ملاطي پر نمي‌شود. در اين تصوير زهد، رهبانيت، بدن‌ستيزي و رياضت سرمشق قرار مي‌گيرد، اما در همان حال نطفه حسرت و عقده نيز كاشته مي‌شود. اي کاش مي‌توانستيم لاهوت را در ناسوت و ناسوت را در لاهوت ببينيم. ميان قدسي و غيرقدسي، خوب و بد و پاک و ناپاک مرزي قاطع و دقيق نکشيم. همين‌که به قول شاعر ژاپني«در چشم سنجاقک کوه فوجي پيداست» انسان را بسنده است. بگذاريد با اين مثال هندي حرفم را تمام كنم. دو فيل نر تنومند هستند كه با هم مي‌ستيزند. عاج‌هايشان در هم مي‌رود و سخت به يکديگر فشار مي‌آورند، اما نيروي آنها هم‌اندازه است. برآيند نيرويشان صفر است. از اين رو به تصويري ساکن تبديل مي‌شوند. پرنده‌اي در اين ميانه سر مي‌رسد و بر عاج‌هاي اين دو فيل لانه‌اي مي‌سازد و در آن تخمي مي‌نهد و به آرامي بر آن مي‌خوابد. اين هستي است. و مي‌شود آن را در لذت ديوانه‌وار يك ليوان آب‌پرتقال خنك سركشيد. هورت كشيد.

Friday, July 13, 2007

Easy/Difficult

EASY DIFFICULT

Easy is to judge the mistakes of others
Difficult is to recognize our own mistakes

Easy is to talk without thinking
Difficult is to refrain the tongue

Easy is to hurt someone who loves us.
Difficult is to heal the wound...

Easy is to forgive others
Difficult is to ask for forgiveness

Easy is to set rules.
Difficult is to follow them...

Easy is to dream every night.
Difficult is to fight for a dream...

Easy is to show victory.
Difficult is to assume defeat with dignity...

Easy is to admire a full moon.
Difficult to see the other side...

Easy is to stumble with a stone.
Difficult is to get up...

Easy is to enjoy life every day.
Difficult to give its real value...

Easy is to promise something to someone.
Difficult is to fulfill that promise...

Easy is to say we love.
Difficult is to show it every day...

Easy is to criticize others.
Difficult is to improve oneself...

Easy is to make mistakes.
Difficult is to learn from them...

Easy is to weep for a lost love.
Difficult is to take care of it so not to lose it.

Easy is to think about improving.
Difficult is to stop thinking it and put it into action...

Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt...

Easy is to receive
Difficult is to give

Easy to read this
Difficult to follow

is keep the friendship with words
Difficult is to keep it with meanings